|
بو وئبلاق یالنیز بعضی شئیلری گورسده بیلن بیر گوزگودور.
|
"اویرنجی"
اشاره: ۲۰ روز پیش جمعه ۱خرداد ۱۳۸۸، علیرضا فرشی یکانلی، فارغ التحصیل مهندسی کامپیوتر از دانشگاه های صنعتی شریف و تهران، استاد دانشگاههای آذربایجان شرقی، فعال مدنی آذربایجان و روزنامه نگار آذربایجان در ائلگلی تبریز مورد حمله لباس شخصی ها قرار گرفت و به طرز بسیار اسفباری دستگیر شد. ( فیلم + خبر )
۱۸ روز طول کشید تا این مهندس ۳۰ ساله توانست با مادر خود تلفنی حرف بزند و خبر از سلامتی خود بدهد. دستگیری علیرضا فرشی و دیگر فرزندان غیور آذربایجان در حالی با بایکوت خبری رسانه ها مواجه است که حقوق بشر، آزادی، حقوق شهروندی، حقوق اقوام و ... سرواژه تبلیغات انتخاباتی شده است.
متن حاضر رنج نامه ای است خطاب به علیرضای آذربایجان.
اگر در فضای غیرعادی دستگیر می شدی چه؟
مثلا در شرایط جنگی؟!
من دلم می هراسد...
یکی در زمان های دور نوشته است "وقتی زندگی جز تکرار ملال آور لحظه ها نیست چاره ای نیست جز خواندن تاریخ، که گاه ترساننده است و گاه خنده دار". امروز بخوانید تاریخچه فریاد آی دزد را.
در روزهای پایانی قرن سیزده هجری شمسی، بیست و پنج سال گذشته از انقلاب مشروطیت، وضعیت ملک چنین بود که جمعیت کمی داشت، دولت کوچکی، اولین کشور خاورمیانه بود که به نوعی دموکراسی دست یافته بود. شاهی داشت که در امور دخالت نمی کرد و روزنامه ها که ناسزایش گفتند به دادگاه پناه برد. و این اولین و آخرین کس بود که در مقام عالی به دادگاه شکایت برد. کشور به طوایف متعدد تقسیم شده بود و هر دو سال نمایندگانی از سراسر کشور انتخاب می شدند و به مرکز می رسیدند و در اگر هم در جانشان وطن دوستی نبود، یا آن را نمی دانستند در مرکز این را از بزرگانی که از مشروطه مانده بودند می آموختند. هر سه مجلسی که تا آن زمان تشکیل شده بود در مقابل حملات بیگانه، مطامع خارجی و استبداد داخلی چنان ایستاد که اولی را به توپ بستند و دومی را بستند. و داشت کم کم آرام شد. نمایندگان همان مجالس قوانینی درست برای حفظ بنیه ملی نوشتند و همان رجال طرح های نو در انداختند/ از طرح راه آهن سراسری تا کشتی رانی کارون و ...
گزارشگر خارجی حتی اگر مسلمان سیاه پوستی مانند رگه عمر است که برای شبکه های خبری بین المللی و روزنامه ساندی تایمز کار می کند، از این که در خیابان های ایران مدام دعواهای تن به تن می بیند به تعجب می افند. آن ها می گویند و می نویسند از مردمان چنین میهماننواز و مهربان عجب است که به کوچک تر بهانه ای به جان هم می افتند. بازدید کننده خارجی حتی اگر عضو ایرانی الاصل پارلمان سوئد باشد با حیرت می پرسد چرا مردم چنین بی گذشت و پرخاشجو شده اند.
ریشه یابی چنین تندخوئی در روابط اجتماعی ما ایرانیان، که در نسل جدید – یعنی در سی سال اخیر – شدت گرفته کار اهل فن یعنی مردم شناسان و جامعه شناسان است چنان که در شماره ای از شماره های پیشین مجله بخارا مقاله دلنشینی از دکتر هوشنگ دولت آبادی در همین باره خوانده ام، سال ها قبل راه های عملی از دکتر عیسی جلالی روانشناس شنیده ام برای مداوای این رفتارها، اما از دید تاریخی شاید بتوان نشانه های تازه ای هم داد.
ضرورت این یادآوری به این روزهاست که با نزدیک شدن انتخابات خشونت های لفظی سیاسی شدت گرفته است و خوب است یادآوری شود که دست کم مسوولیت ها به یاد آید.
تندرو ترین جوامع بشری بر اساس میزانی از اخبار خشونت ها که به جهان مخابره می شود در بخش های خشگ آفریقاست یا منطقه سبز بنگال، و گوشه هائی از آمریکای لاتین. در این مناطق با بی قانونی، حکومت های طایفه ای، سندیکائی [مافیائی]، قدرت بدکاران [مانند قاچاقچی های آدم و مواد مخدر که در برخی نقاط، دولت تعیین می کنند] با داشتن ارتش و نیروهای مسلح به کشتار جمعی و تقدیس خشونت مشغولند. در این نقاط البته ادبیاتی دیگر در کارست. نگاه کنید به فیلم های مستند درباره نطق های جنگلی روسای قبایل یاغی آفریقا و یا فرمانده لشکرهای مسلح مافیائی. زبانی دارند مخصوص به خود. و این نه زبان متانت شمول مجامع جهانی است.
اما طرفه این که در جوامع بدسرنوشت، سیاستمردان و آن ها که در ویترین قرار دارند و از سوی این کشورها سخن می گویند، درست همانند بقیه جوامع دنیا، افرادی هستند که آداب می دانند، متانت بلدند، اصلا به همین دلیل به آینه گردانی جامعه برگزیده می شوند.این ربطی به سیاست این جوامع و ماموریتشان ندارد. حتی جنگ هم راه می اندازند، حتی اتم هم که آزمایش می کنند، حتی با دنیا سرجنگ هم که دارند باز این متانت از دست نمی دهند.
آن ها که بر تاریخ معاصر ایران پژوهش کرده، و به عنوان یک کار علمی و یا تحقیقی بر آن تامل داشته اند – نه برای اثبات نظریه های سیاسی و منافع جناحی خود – نیک می دانند که ماندگاری این گربه خمیده تا اندازه زیادی مدیون رجال ایران است. همان ها که تاریخ نویسان حکومتی در دو سده اخیر مدام بدشان را نوشته اند تا بزرگی نداشته ممدوحان خود را به اثبات رسانده باشند. برخی از این رجال خود حکیم و ادیب بوده اند.
دولتمردان ایرانی قرون نوزده و بیست، در سرزمینی به شدت ضعیف از نظر اقتصادی و بنیه دفاعی، احاطه در میان قدرت های جهانی توطئه گر و پادشاهان بی سواد و خودرای، هر کدام سرنوشتی همانند مصدق، امیرکبیر و قائم مقام فراهانی داشته اند گیرم نه به آن شدت. اما با این همه، حتی آن ها که رجال متوسط قلمداد شده و تاریخ ساز نام نگرفته اند، از خود نکته ها به یادگار گذاشته اند که آموزنده است. کسانی مانند فروغی، حکیم الملک، ساعد، هژیر، سپهبد زاهدی و امینی. تنها حکایت قوام و مصدق و مشیرالدوله و مستوفی الممالک نیست.
اما سئوالم این است که آیا رجال پرسروصدای امروزی ایران تصویری را به جهان می رسانند که مصدق و قوام می رساندند. یا تصویری که همین اواخر محمد خاتمی می رساند. اگر چنین نیست که نیست، به گمانم به یکی از رازهای مخفی چنان پرخاشوئی که در خیابان های ایران دیده می شود، نزدیک شده ایم. مردم کوچه و بازار از که می آموزند استدلال را، از کی باید بیاموزند متانت را، از کجا یاد بگیرند که چطور باید باانصاف بود و قدر گذشتگان دانست. وقتی کسی مانند رییس دولت فعلی با چنین بغض و نفرت و کینه ای درباره پیشینیان همفکر و همکیش خود سخن می گوید [نشنیده ام که او درباره شاهان و اشخاص قبل از انقلاب چیزی بداند و بگوید]، چه عجب اگر مردمان هم برای حل مشکل با همسایه سنگ و چوب و فحش به میدان می آورند.
وقتی رییس جمهور که برای حفظ قانون [خوب و بد] قسم خورده چنین اسان قانون را دور می زند و در مقابل اعتراض با زنجیره ای از تهمت ها آماده سرکوب منقدان است، چه توقع از کارمند قانون شکن. وقتی حقوقدان دولت که استاد دانشگاه است و وزیر دادگستری بی قانونی را با استناد به قانون اساسی توجیه می کند. نادیده می گیرد که اگر هر کس بر همین قیاس تفسیر خود را به جای قانون و مقررات نشاند که سنگ بر سنگ ایستادنی نیست، چه توقع از آن که برای دور زدن قانون می آید. این نکته بدیهی را چنین نیست که استاد حقوق نمی داند. بهتر این است که بگوئیم می داند اما حفظ قدرت و ماندن در خیابان پاستور شیرین است.
این که کسانی مانند محمود احمدی نژاد برای اثبات مردمی بودن خود – همچنان که کپشن مصنوعا پاره شده به تن می کنند – ادبیات خاصی وارد جامعه کرده اند: به دانشمند منقد دولت می گویند بزغاله، به وزیر خودشان می گویند گوشت را می کشم،[در این مثال شخصی که چیزی نمی گوید و در این کار می ماند فقط به یک دلیل چنین تحقیری را تحمل می کند، حب مقام و حفظ آن. این شلختگی در گفتار که هر روز رییس دولت نشانه ها دارد و هرگز بابت واضح ترین اشتباهات هم عذرخواهی نشده است، آیا بی هزینه است برای جامعه. آیا فقط طرح بی موقع هولوکاست هزینه زا بود، در دل جامعه این همه زهر ریختن هیچ هزینه ندارد آیا.
وقتی رییس جمهوری که مدام زیر پروژکتورهاست چنین آسان نادرست می گوید، دروغ می گوید، با وجود اسناد غیرقابل تردید حقیقت ها را انکار می کند، چرا جامعه نکند، چطور مردم فقیر کوچه و بازار الگو نگیرند. و در این موقعیت جالب است که برخی کسان از برنامه سازان سینما یا نمایش های تلویزیونی ایراد می گیرند که چرا شخصیتی چنان ساختی که این بدآموزی است. ایراد گیران به خود نمی گویند بیش از شخصیت های نمایشی، شخصیت های واقعی مانند رییس جمهور الگو می شود. همان طور که کپشن او مد می شود، هاله نورش ورد زبان می شود، گفتم نگفتم هایش بر سر زبان می افتد، نوحه خوانی و شعار کی خسته ست بر سر زبان ها می افتد، بی دقتی، تهمت زدن و ناسزاگوئی هم از وی سرایت می کند. اگر در بیان این مقام عالی دولتی همه گذشتگان خاطی و مافیا و وابسته به خارج و وطن فروش هستند دیگر چه توقع از مردم کوچه و بازار که به هم بدنگویند و به جان هم نپرند.
در جواب این نکته و توجه کسانی حق دارند بپرسند کدام حرف تازه آوردی. این ها که تمام نزد اهل نظر آشکارست.
در جوابشان بایدم گفت. مقصودم نقد ادبیات حاکم بر رییس جمهور و دولت نهم نبود. بلکه از قضا اشاره ام به رقیبان و منقدان دولت است. اگر آن نوع رفتار و کردار ناپسندست که هست، اگر تندخوئی و تندگوئی مذموم است که هست، چگونه است که می خوانیم و می شنویم که اصلاح طلبان – هوادار آقای موسوی و یا آقای کروبی – چنین در نفی همدیگر بی طاقتند که با همه نشانه ها که هست، با همه آن که کارنامه شان روزانه بر خبرهای ویژه روزنامه کیهان می آید، باز هم چاره شان نمی شود. بی طاقتند چنان که ده روز تحمل نمی توانند. حتما باید در گفتن و نوشتن لگدی بزنند و نیشگونی بگیرند.
به باورم جامعه جوان ایران که گاه به نظر می رسد متانت بیشتری دارد تا الگوها و نامداران. این بار، و اگر خدای ناکرده این فرصت هم از دست رفت، گریبان را رها نخواهد کرد و دیگر امکان نخواهد داد که اینان در صحنه طلبکار بمانند. نطق مشاور یکی از نامزدهای اصلاح طلب چنان سراسر از کینه ورزی پر بود که این تصور را ایجاد می کرد که اصلا همه این کارها صورت گرفته تا میدانی برای برون ریختن عقده های سرکوب شده باشد. اصرار برخی از باشعورترین و موجه ترین چهره های اصلاح طلبی در ایجاد نزاع در اردوی خودی به هیچ چیز جز این تفسیر نمی شود که ما نیز از همان ها هستیم که وسط خیابان می خواهند عدالت را با ناسزا و لگد اجرا کنند و حق را برقرار دارند. در حالی که برای برقراری چنین عدالتی و برای لگدپرانی همین دولت فعلی هست و خیلی هم خوب می پراند.
گاه خوب است چنان غرق در امروز نشویم که از یاد ببریم که بر کدام خاک خانه داریم و به کدام تاریخ باید ببالیم.
دفتری ساخته ام از همه آن چه در همین دو ماه می باید نوشت و ننوشتم. ننوشتم تا هیمه ای زیر این اجاق نگذاشته باشم. نگاه داشته ام برای بعد از انتخابات. آن گاه باید تکلیف را روشن کنیم با خود. فقط باید امیدوار بود که فرصت از دستمان نرود.
نوشته ها و مدعيات مشابه سند راسيستي زير را در هر جاي دنيا ميتوان يافت. از جمله در همين روزهاي گذشته در ارتباط با انتخابات انجام شده براي تعيين تكليف كرسي هاي نمايندگي مردم اروپا در پارلمان اروپا، شاهد گسترش گرايشات اينچنيني در چهار گوشه اين قاره بوديم. فرق اساسي اما در اينجاست كه در كشورهاي متمدن، بيشتر اقشار حاشيه اي با تحصيلات اندك و در بيرون يا در حاشيه هردم تهديد شونده بازار كار، جذب افكار راسيستي ميشوند اما در كشور گل و بلبل، تحصيلكردگان و دانشگاهيان از همان بدو تولد راسيسم آريايي، مبلغان و متوليان اين ايدئولوژي زشت و غير انساني بودند و هستند. از مدرسه علوم سياسي تهران به رهبري اردشير جي ريپورتر در آستانه و آغاز دوران رضاخاني، كه كانون تربيت نسل اول نژادپرستان فارس بود تا به اقدامات جبونانه افراد دانشگاهي چون دكتر پرويز ورجاوند، دكتر جواد شيخ الاسلامي، دكتر عنايت الله رضا، اديب برومند، مهندس عباس اميرانتظام، دکتر داود هرميداس باوند و مهندس نظام الدين موحد در جمهوري اسلامي نشان از اين واقعيت رسوايي آور دارد كه راسيسم فارس را در ايران نه از سوي اقشار طفيلي و كم سواد در حاشيه اجتماع بلكه مستقيماً از سوي محافل دانشگاهي و مدعيان علم و روشنفكري نمايندگي ميشود.
بار ديگر مراجعه به تجربه تاريخي جنبش خلق مسلمان آذربايجان در سال 1358
جنبش نامبرده در تيتر فوق از هر جهت اهميت تاريخي بزرگي از نقطه نظر گفتمان مسئله ملي در ايران دارد. اين اهميت نه از آن روست كه حزب خلق مسلمان بعنوان نماينده اراده آذربايجان خواهان تمركززدايي در سيستم جايگزين سيستم متمركز قبل از انقلاب بود. اين اهميت از آنجاست كه در در جريان اعتراض مردم كوچه و بازار و روستاهاي دور افتاده تا اهالي شهرهاي بزرگ آذربايجان به اصل ولايت فقيه قانون اساسي جمهوري اسلامي، لشگر بيشماري از دانشگاهيان، تحصيلكردگان، سازمانهاي عريض و طويل كمونيستي به رهبري فدائيان خلق، دانشجويان و بسياري اقشار پرمدعاي ديگر در سنگر دفاع از اصل ولايت مطلقه فقيه تا حد شركت عملي در سركوب نظامي جنبش خلق مسلمان پيش رفتند. اين حادثه تاريخي حاوي اين درس بزرگ تاريخي بود كه ميتوان (چون آيت الله شريعتمداري) فقيهتر از خود آيت الله خميني بود و با اصل ولايت فقيه مخالفت جانانه كرد و ميتوان دانشگاهي غيرمعتقد به دين بود و براي دفاع از اصل ولايت فقيه اسلحه به دست در كنار حزب الله سنگر گرفت. اينگ آذربايجان برخوردار از تجربه افتخار آور جنبش خلق مسلمان از اينكه آدمهاي حامل تيترهاي دانشگاهي ننگين نانه زير را به امضاي خود آراستهاند، اصولاً نبايستي دچار تعجب شود.
30 سال بعداز تجربه جنبش خلق مسلمان گويي آن حادثه ننگ آور (براي طرفداران ولايت فقيه) به شكل ديگري در حال تكرار است. اينك نيز در حالي كه يك شخصيت روحاني در جريان يك انتخابات درون نظامي در جمهوري اسلامي ايران، حاضر به شنيدن صداي تظلم ملتهاي اسير در سيستم آپارتايد ملي و جنسي حاكم شده است، دانشگاهيان متعلق به قومي متكبر و داراي توهم تمدن، نام خود را بر سندي نهادهاند كه تا جهان باقي است، موجب ننگ و شرمساري آنان خواهد بود. برماست كه اين سند را به دقت بخوانيم و نامهاي ذيل اين سند رسوا را بخاطر بسپاريم.
مساله ملیت های غیرفارس در ایران، مساله جدیدی نیست بلکه ریشه های آن به آغاز سده بیستم می رسد. در واقع با انقراض سلسله قاجار و برآمدن خاندان پهلوی، ستم ملی ونابرابری قومی عینیت پیدا کرد.
پیدایش جنبش خودمختاری آذربایجان و کردستان و تحرکات برخی از گروه های عربی – اهوازی در اواسط دهه بیست شمسی، نشانگر بروز عامل ذهنی همردیف با آن عامل عینی است. اما آن جنبش ها با سرکوب خشن رژیم شاهنشاهی رو به روشد. پس از آن نیز هرگونه هویت خواهی قومی – خواه شخصی و خواه تشکیلاتی - با واکنش تند و خشن آن رژیم رو به رو گردید.
برخلاف تصور نظریه پردازان معتقد به "ملت واحد، زبان واحد، و نژاد واحد" وکوشش های بی وقفه آنان برای فارسیزاسیون قومیت های غیرفارس در دوران پهلوی، پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، این قومیت ها توانستند بار دیگر سر برآورند؛ اما عمر این تجدید حیات فرهنگی و سیاسی فقط دو سال واندی طول کشید. و در واقع کوشش آنها برای دستیابی به حقوق برابر با قومیت مسلط، بار دیگر با سرکوب روبه رو شد. می توان گفت که پتانسیل متراکم خلق های غیرفارس طی سه دهه گذشته هر گاه فرصتی پیداکرده، خودی نشان داده است.
ملیت های غیرفارس – اعم از ترک ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها و ترکمن ها - نقش مهمی در انتخاب محمد خاتمی بازی کردند. رییس جمهور سابق ایران نتوانست یا نخواست شعارهایی را اجرا کند که خود در زمینه اجرای مواد قانونی مربوط به این قومیت ها سر داده بود. بی گمان اگر محمد خاتمی و اصلاح طلبان، اصول ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی را اجرا کرده بودند شاید ما امروز شاهد حرکت های آرام تری از سوی این قومیت ها بودیم.
از سوی دیگر دوران مشارکت اصلاح طلبان در حاکمیت، فرصتی را فراهم آورد تا جنبش های هویت خواهانه و برابری طلبانه خلق های غیرفارس، رونق بگیرد و آگاهی های فرهنگی و سیاسی شان فزون تر شود.
پیکارهای انتخاباتی نامزدهای دوره دهم ریاست جمهوری ایران نشان می دهد که ملیت های غیرفارس توانستتند طی سال های گذشته، گفتمان خودرا بر عرصه سیاسی کشور تحمیل کنند و ما این را در ادبیات نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری می بینیم. البته این امر در انتخابات دوره نهم در سال ٨۴ نیز محسوس بود اما پیکار سهمگین این قومیت ها در چهار سال گذشته، مساله ملی یا مساله قومیت ها را به محور تبلیغات و مبارزات انتخابات دوره دهم تبدیل کرده است.
متاسفانه به رغم این واقعیت، برخی از شخصیت ها و احزاب – حتا چپ و لاییک – وقتی درباره جنبش های سیاسی و اجتماعی کنونی ایران صحبت می کنند به عمد جنبش عظیم ملیت های غیرفارس را نادیده می گیرند وبه آن اشاره ای نمی کنند.
برای نخستین بار نامزدهای ریاست جمهوری مواضع خود را به طور کتبی و برنامه ای نسبت به حقوق حداقلی قومیت ها اعلام کردند و این همان چیزی است که من دوماه پیش در مصاحبه با سایت روز خواستار آن شدم.
به رغم دلچرکینی لایه هایی از قومیت ها از سرکوب ها و اعدام هایی که طی ۴ سال گذشته فضای ایران و به ویژه مناطق قومیت نشین را کدر کرد اما عزم مشارکت برای حذف احمدی نژاد سراسر ایران را فراگرفته است و به نظر می رسد که میزان مشارکت در ۲۲ خرداد گسترده خواهد بود.
بو گونلر
هر کس سنی سوروشور مندن
و من
سنین گؤزلرین دن سؤز آچیرام تریبون لاردا
آکسییالاردا آدین آزادلیق لا برابر باغیریرام
یانی:
جهننمین اورتاسیندا سئومک ایشینه باخیرام
(ائلیاد موسوی)

۱۳۸۵/۰۳/۰۷تهران-مجلیس قاباغی
۱) عزیز دوستلاریم لاله جوانشیر و صمد پورموسوینین یورقون چییینلرینه ایتحاف...
۲) بو پیئسین کاراکتئرلرینین دوغرو شخصیتلرله اویغون گلمه لری هئچ ده تصادوفی دئییل...
... کوچه لری دولان با دولان
آیدین سرداری نیا
***
... کوچه لری دولان با دولان
اشخاص
صمد: آرشيتئكت
لاله: شاعير
زامان: هرناواخت
مكان: قوربت

تبعيض، خفت، ستم و فشار ده ها ساله لازم است تا صبر ملتى لبريز شده و خودانگيخته و بى هيچ برنامه و سازمانى به خيابانها ريخته و پايان دوران ننگ و ذلتى را كه در حق او اعمال مى گردد، خواستار شود. بايد جان به لب انسانها رسيده باشد تا به ميدان آيند و طالب پايان يافتن نژادپرستى و برترى طلبى شوند. سى سال حاكميت جمهورى اسلامى و تلاش هاى اپوزيسيون هاى رنگارنگ از چپ تا راست و عجز و ناتوانى آنها در سازمان دادن كوچكترين اعتراضات مردمى نشان مى دهد كه در خرداد هشتادوپنج چه رخداد تاريخى اى در كناره هاى رود ارس انجام پذيرفته است. و چه بى شرمانه بخش هايى از همين اپوزيسيون در آن روزها در كنار نيروهاى جمهورى اسلامى به تشويق قلع و قمع جوانان تورك مى پرداختند. در آن روزها تعدادى از فرزندان آذربايجان در خاك و خون در غلتيدند و با پذيرش گلوله هاى سربى در پوست و استخوان خود به زير خاك رفتند. گناهشان تنها آمدن به خيابان و تظاهرات بود. آيا اين كار دليلى كافى براى شليك گلوله به مغز و قلب آنها بود؟ از نظر ماموران حافظ ديكتاتورى پاسخ مثبت بوده و همين امروز نيز مثبت است و آنها در قلع و قمع جوانان آزاديخواه ترديد به خود راه نخواهند داد.
آنچه در خرداد سال هشتادوپنج شمسى در شهرهاى آذربايجان به وقوع پيوست تحولى كيفى در روند خودآگاهى و مبارزه ملت تورك آذربايجان براى بازپس گرفتن ابتدايى ترين حقوق انسانى اش بود. كاريكاتور روزنامه ايران هم چون جرقه اى بود كه زبانه هاى مهيب آتش را بدنبال آورد و احدى جلو دار آن نبود. خيزش بى مانند ملت تحت ستم آذربايجان هم چون زلزله اى بزرگ امواج عظيمى را هم چون يك سونامى براه انداخت و نشان داد تا چه حد مردم آذربايجان از سياست هاى به غايت شوينيستى جمهورى اسلامى ناراضى هستند. سياست هايى كه در زمان رضاخان مير پنج پايه گذارى شده و تا به امروز ادامه دارد.
خرداد هشتادوپنج، سر فصل تازه اى در مبارزه اجتماعى و مدنى آذربايجان گشود و راه را براى قدم هاى بعدى روشن تر و هموارتر ساخت. خرداد هشتادوپنج، خرداد خودآگاهى و اعتراض بود. خرداد شكوفايى جوانه هاى تغيير و روشن كردن مشعل مبارزه و بيدارى جمع انبوهى از نسل جوان آذربايجان بود. روز هاى خرداد هشتادوپنج سرفصل افتخار آميز خيزش ملتى بود كه بيش از هشتاد سال است اجازه ندارد زبان مادريش را ياد بگيرد و شبانه روز مورد تمسخر و تحقير و تبعيض است. شعله هاى گرم و سوزان آتش خرداد هشتادوپنج آه عميق انسان هايى بود كه بى هيچ گناه و تقصيرى مورد اجحاف قرار گرفته اند و در صدند طومار سياه و كثيف اين دوران ننگ را با همان شعله ها به خاكستر تبديل سازند.
به لحاظ مفهومى عميق ترين، راستگويانه ترين و بيادماندنى ترين شعار آن روزها شعارى بود كه بر روى ورقه سفيدى نوشته شده بود اما بيشتر از بقيه شعار ها شنيده مى شد و در عين سادگى و خلوص خود، برد و گيرايى خاصى داشت. "هاراى هاراى من توركم" تجلى مركزى ترين خواسته ملت آذربايجان است كه در وهله اول بدنبال هويت خويش است كه همواره در دوران پهلوى و جمهورى اسلامى انكار شده و روشنفكران خود فروخته با دكترين هاى كذايى سعى در مسخ تاريخ و فرهنگ و ريشه او نموده اند. شعار "هاراى هاراى من توركم" به درست ترين وجهى با چند كلمه ساده درونى ترين خواست ملت آذربايجان را به نمايش مى گذارد و در صدد است براى ساختن آينده اى سعادت آميز خشت اول را درست بر زمين بگذارد.
خرداد هشتادوپنج شمسى نقطه عطف بزرگى در مبارزات مدنى و آزاديخواهانه ملت آذربايجان است. آن روزها، حركت ملى آذربايجان را وارد فاز تازه اى كردند و خودآگاهى اجتماعى را به طرزى باورنكردنى ارتقا دادند. خرداد هشتادوپنج به تمام دنيا نشان داد كه ملت آذربايجان با كدامين جديت و تلاشى بدنبال بازپس گرفتن خواسته هاى انسانى خويش است وتا تحقق آنها از پاى نخواهد نشست.
"جنبش دانشجويى آذربايجان - اؤيرنجى" ياد خرداد هشتادوپنج را گرامى مى دارد. در سالگرد آن روزها با سكوت خود ياد جوانان در خون غلتيده آذربايجان را گرامى بداريم و با خود عهد كنيم راه آنها را ادامه دهيم.
گله جك بيزيمدير
امروز خاتمی به پایان میرسد، اما فضیلت همچنان بر سر جای خویش ایستاده است. آن فضیلت نیست که فرو میریزد این چشمان ماست که فریب خورده بود.
شروع کردن مقالهای با این عنوان بسیار سخت است. در زمانی که سر در پیله خود داری و به همه چیز میاندیشی، جز سیاست. به ناگاه چه هولناک خود را در گرداب مییابی. کسانی که به باد شرطه پیک صبا میفرستادند تا کشتی این ملت را به ساحل امنی برسانند و پاسدار حرمت آنان باشند خود باغبان شریک دزد و یار قافلهای بیش نبودهاند و
هر چه بگندد نمکش میزنند
وای به روزی که…
از خاتمی چه چیزها که نیاموخته بودیم: حرمت انسانها، عزت، کرامت و چندین مشت کلمه دیگر که استاد قدرت به این طوطی خوش نام و نشان یاد داده بود تا «به زیر دلق مرقع» چهها نهان دارد و به نام شریفترین اصول انسانی از قبیل فضیلت و اخلاق، کرامت، حرمت، حریت و دموکراسی، پایههای نژادپرستی را در این مرز و بوم استوار گرداند و با یارانی چند از استانهای کویری خویش …
حال که دلق مرقع را باد تکنولوژی آنی به کناری میزند و سیمای واقعی این سمبل اخلاق لحظهای نمایان میشود چه جویها که از اشک دیده و خون دل که نه از تهوع ساده اندیشان و قدیسپرستان پرنمیشود.
تمام جویهای این شهرها پر است. مدینه فاضله دموکراسی و گفتگوی تمدنها امروز بوی عفن استفراغ شهروندان را میدهد. امروز طاعون نژادپرستی بر شهرهای ما چیره شده است.
امروز خاتمی به پایان میرسد، اما فضیلت همچنان بر سر جای خویش ایستاده است. آن فضیلت نیست که فرو میریزد این چشمان ماست که فریب خورده بود. کذابان و منافقان اما، باید مجازات شوند. میرحسین موسوی، کروبی، ابطحی حتی اعلمی باید عذرخواهی کنند. همه آنان که روزی نقد فضیلت را بی عیار زدنی به بازار مسلمین فرستاده بودند، گناهکارند.
*
بسا که یاران دولت نهم در بر افتادن این پرده نقشی داشته باشند. نرد باختن با تاس ملل غیر فارس زبان بخصوص ترکها هنوز پررونق است، اما هیچ کس حتی اگر لیلاج هم زنده شود این بازی را نخواهد برد. این بازی سراسر شکست و فضیحت است. و تنها راه آن قبول حرف و حساب.
و حساب حساب است و کاکا برادر.
نرادان محترم! آقایان!
تا شکست نخوردهاید لختی اندیشه کنید. ممکن است فردا کوزهای منتظر شما باشد. بازگشت از آن کوزه که همان مرگ سیاسی - اجتماعی است برای هیچ کس میسر نخواهد بود.
"آلما یولو"
روزنامه نگار آزاد و مستقل
کانادا – تورنتو
تلفن: 0014164978070
ایمیل: hedayat222@yahoo.com
20.05.2009
...اگر اعلمی با سیاست و درایتی که دارد، به تاسیس حزبی اقدام کند، فرهنگ نوینی را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی ایران بنیان خواهد نهاد. چنان حزبی خواهد توانست تا درآینده ایران نقش مهمی داشته و رهبران و نمایندگان آینده ایران را به ملت تقدیم کند. او می تواند سید جعفر پیشه وری جدیدی باشد. او در صورت تاسیس چنین نهاد مدنی و مدرنی، می تواند نماینده تمام کسانی باشد که به او و جمعیتش پیوسته اند. می تواند نماینده و زبان نیازهای نه تنها آذربایجانیان باشد که نماینده کردها و عرب ها و دیگر... هم باشد. می تواند به پای میزهای مذاکره جهانی هم راه یابد.
چنین نهادی می تواند در دیگر استان ها و مناطق غیر آذربایجانی هم تاسیس شود و روی نیازهای دیگر ملت های ایرانی متمرکز شود. در آینده می تواند به عنوان یک تشکیلات سراسری و رقیب همه دیگر سازمان و احزاب کشوری سر بلند کند.
اطمینان دارم که اعلمی به این مهم بیش از من واقف است و می داند که اهمیت تاسیس چنین نهاد مدرن و الگویی در خارج از بدنه حاکمیت، کمتر از ریاست جمهوری چهارساله نخواهد بود. به عقیده من، اعلمی برای ریاست جمهوری زاده نشده است. او لیاقت ساخت ایران مدرن را دارد.
اویرنجی
www.oyrenci.com
«تاریخ ادبیّات ایران»؟! در همان نگاه اوّل نام این کتابها قابل توجّه و تأمّل
است.خواهشمند است که کتاب تاریخ ادبیّات ایران را باز کنید! فرق نمیکند نوشتۀ صفا
باشد یا جلال الدّین همایی؛ نوشتۀ بدیع الزّمان فروزانفر باشد یا صادق رضازاده شفق؛
نوشتۀ عباس اقبال آشتیانی باشد یا سلیم نیساری؛ یا محمدرضا دایی جواد یا حسین فریور
یا میرباقری فرد و دیگران یا عبدالحسین زرینکوب (از گذشتۀ ادبی ایران) یا سعید
نفیسی(تاریخ نظم و نثر در ایران)یا حتّی کتابِ استادِ فراماسونرِ مرموزِ انگلیسی،
ادوارد براون «تاریخ ادبی ایران» فرق نمیکند، اگر کسی در تمام آثار یاد شده«یک
بیت»، «فقط یک بیت» از «اشعار ترکی» شاعران به قول خودشان «پارسی گویی» که در
هنرگاه « شعر ترکی» نیز طبع آزمایی کرده اند همچون سلطان ولد(پسرِ مولوی)، قاسم
انوار، قبولی،میر حیدر مجذوب،لطفی ،قطبی، لطیفی،میرعلی کابلی، میر حیدر ترکی گوی،
امیر علیشیر نوایی، ظهیرالدّین بابر، خطایی(ختایی=شاه اسماعیل صفوی) (توضیح: اسامی
تماماَ از صفا ،1380،ص67 است وخدای نکرده تصوّر نشود که نگارندۀ مقاله تحت تأثیر
احساسات «پان ترکیستی»(!) شاعرانی که به «زبان مقدّس پارسی» سخن گفتهاند به «زبان
نامقدّس ترکی» منسوب کرده است!) اگر کسی بتواند از میان صفحات این همه کتابِ قطورِ
تاریخِ ادبیّاتِ ایران از شاعران ترکی سرای ایران و یا شاعران دو زبانه و سه زبانه
«یک بیت تنها یک بیت ترکی» مثال بیاورد، نگارنده به او جایزه خواهد داد! حال ما
نمی خواهیم شاعران و نویسندگان قدرتمندتر یا قدیمیتر دیگری که در محدودۀ این
سرزمین زیسته و به ترکی(زبان مادریشان)شعر گفته و نثر نوشته اند ذکر کنیم همچون
حسن اوغلو ، نصیر باکویی(قرن 5هـ .ق)، هندوشاه نخجوانی(قرن7 هـ .ق/کتاب صحاح
العجم)،قاضی ضریر ،قاضی برهانالدّین، حقیقی ،حبیبی و خلیلی، یوسف حاجب خاص(نویسندۀ
قوتادقو بیلیک = علم اقتدار و سعادت) ادیب احمد یوکنگی(نویسندۀ عتبه الحقایق)،احمد
یسوی مشهور به پیر ترکستان(نویسندۀ دیوان حکمت)، ناصر رابغوری( نویسندۀ قصص
الانبیای ترکی)، شاهکار حماسی ترکان«دده قورقود» و... را که بسیار قدیمی تر از
صفویّه و به زبان ترکی آذربایجانی هستند، مثال بزنیم(ر.ک.راشدی،1386،صص 226-223
و262). عجیبتر و جالبتر آنکه خلاصه کنندۀ تاریخ ادبیّات صفا (البتّه زیر نظر
صفا) در جلدهای دوّم و سوّم خلاصۀ تاریخ ادبیات ایران حتّی از نام بردن اسم شاعران
قدرتمندتر و شاخص و نوعآور و صاحب سبک ترکیسرا و سهزبانه مانند سید
علیعمادالدّین نسیمی(820-771هـ .ق) و محمّد فضولی(936-890هـ .ق) که هر دو به سه
زبان ترکی، عربی و فارسی شعرهای قدرتمند سرودهاند( فضولی در شعر ترکی بنیانگذار
مکتب نو است که امثال علیآقا واحید شاعر بزرگ آذربایجان شمالی آن را تداوم
بخشیدهاند)، به دلایلِ مشخّصِ بهداشتی (!) خودداری کردهاند!! لابد به گمان صفا
ادبیات ایران آنقدر شاعر پارس دارد که نام آفرینندۀ هنرمند«دیوان ترکی و
فارسی»(نسیمی) و نام خالقِ بزرگ مثنویهای «بنگ و باده»(فارسی) و «لیلی و
مجنون»(ترکی) و «دیوان ترکی و فارسی» و نویسندۀ «فرهنگ لغت جغتایی-
فارسی»و...(استاد فضولی)در بین گویندگان بی نام ونشانی مانند «بساطی سمرقندی» و
امثال این شاعر نیاید(ن.ک.صفا،1380صص200-197)!!
حال یک سؤال اساسی ، بنیادین و حیثیّتی: راستی چه خبر است؟! آیا در محدودۀ
جغرافیایی که امروزه روز «ایران»نامیده می شود فقط« قوم پارس» (صورت کهن «فارسِ»
عربی شده!) زیسته و میزیند که این محققان بزرگ(؟) اسم کتابهای خود را چنین گذاشته
اند؟! آیا ترک و گیلک و عرب و بلوچ و مازنی وترکمن و لر و...) ایرانی نیستند و به
ناحق خاک ایران را غصب کرده و در آن نشسته اند؟! آیا این اقوام 7000ساله «زبان» و
به تبع آن«ادبیّات» و «تاریخ ادبیّات» ندارند و به قول معروف «از زیر بته بیرون
آمده اند» که در کتابهای این دانشمندان محقّق و علمایِ فاضل، فقط شعر و نثر قوم
فارس(فارسی) مورد نقد و بررسی و تعریف قرار گرفته اند؟!
آیا نویسندۀ بزرگ و دانشمندی مانندپرفسور«یوگنی ادواردویچ برتلس روسی» ونیز محقّقی
مانند «هرمان اته آلمانی» در نامیدن دقیق کتابهای خود «تاریخ ادبیّات فارسی» دچار
خطا شده یا آن که افکار ضدّایرانی داشته اند وتوطئه ای در کار بوده است؟!
جالبتر اینکه در هیچکدام از کتابهایی که تا کنون در نقد و بررسی تاریخ ادبیات
نویسی در ایران نوشته شده است ؛یعنی «نظریۀ تاریخ ادبیّات»(نقد و بررسی تاریخ
ادبیّات نگاری در ایران)،دکتر محمود فتوحی،تهران: ناژ،1382 و «دربارۀ تاریخ
ادبیّات»، دکتر امیرعلی نجومیان و دیگران،تهران ،مرکز تحقیق و توسعۀ علوم انسانی
(سمت)،1384، در مورد این حقیقت عریان و واضح حتِّی دریک جملۀ کوتاه سخنی گفته نشده
است!
راستی چرا این همه نویسنده و محقّق و منتقد این حقیقت را نادیده گرفته اند؟آیا
میتوان پذیرفت که تمایز و تفاوت آشکار «ایران» و «فارسی» را نمیدانسته اند؟!اگر
غیر این است پس چرا...؟! نگارنده نیز سالها درسِ تاریخ ادبیّات ایران را خوانده و
درس داده بود امّا «خودآگاهی روششناختی» نداشت تا این که عمیقاَ درست به زیر پای
خودش نگاه کرد!
جلوه های ترک ستیزی در تاریخ ادبیّات صفا:
امروز یک ویدئوی کوتاه را تماشا کردم٬ ویدئوی مهمانی چند آخوند و عده ای کت و شلوار پوش که در جامعه ی سیاسی ایران اصلاح طلب می نامندشان. در این مهمانی محمد خاتمی ـ مشهورترین اصلاح طلب ایرانی و رئیس جمهور سابق ایران ـ با تعریف کردن یک جوک آذربایجانیها را احمق و نفهم معرفی می کند و آخوند دیگری با یک جوک هم تورکها و هم رشتیها را تحقیر می کند (یک تیر و دو نشان).
بعد از تماشای این صحنه شوکه نشدم؛ چون سالها پیش وقتی که آقای خاتمی زبان فارسی را به عنوان میراث مشترک ایرانیان خوانده بود٬ خصوصیات یک فارسگرا را در او دیده بودیم. با اینحال کنجکاو شدم که حامیان او چگونه از این جوک تحقیر آمیز او دفاع خواهند کرد و این بار واقعا شوکه شدم. در سایت بالاترین و یوتیوب کامنتهای دهها ایرانی را دیدم که این ویدئو را «با حال» نامیده و خاتمی را هم به خاطر تعریف این جوک نژادپرستانه مردی «دوست داشتنی» خوانده بودند.
به راستی چه خواهیم کرد؟ روشنفکر ایرانی چه موقع مسئولانه خواهد اندیشید؟ آیا اشخاصی با گرایشهای نژادپرستانه تا ابد خواهند توانست خود را به عنوان بانی گفتگوی تمدنها جا بزنند؟
خردادماه ۱۳۸۵ به خاطر کاریکاتوری در روزنامه دولتی ایران که تورکهای آذربایجان را به سوسک تشبیه کرده بود و در پی تظاهرات گسترده آذربایجانیها حداقل چهار نفر در نقده٬ دو نفر در ارومیه٬ یک نفر در مشکین شهر و عده ای نامعلوم در تبریز با شلیک گلوله های ماموران و یا ضربه باتوم جان خود را ازدست دادند و عده ای دیگر زخمی و یا کور گردیدند. آیا لازم است که توحیدها٬ حسینها٬ همتها٬ عسگرها٬رضاها٬ بهزادها٬ فرهادها٬ جلیلها٬ عیوضها و فرزادهای دیگری کشته شوند تا این مسائل جدی گرفته شود؟ آیا وحید داورپناههای دیگری باید هر دو چشم خود را از دست بدهند؟ فکر می کنید چند کور و علیل و کشته دیگر لازم است تا روشنفکر ایرانی مجاب شود که آذربایجانیها از این تحقیرها بیزارند؟
فکر می کنید این قصه تکراری تا ابد ادامه خواهد یافت؟ که؛
جوان آذربایجانی حق خواندن و نوشتن به زبان مادری را طلب کند و روشنفکر اصلاح طلب همصدا با قاضی دادگاه انقلاب و حتی قبل از او پان تورکیستش بنامد و بعد همان روشنفکر اصلاح طلب وقتی نتواند مطلبی را به دوستش ـ که فرقی نمی کند فارس باشد یا تورک ـ تفهیم کند به او بگوید؛ «حقا که تُرکی!» و دوستان اصلاح طلبش این جمله ی او را بشنوند و انگار نه انگار که یکی از نژادپرستانه ترین جملاتی را که ممکن است در قرن ۲۱ ام به زبان آورده شود٬ شنیده اند٬ و همگی باهم به دوست آذربایجانیشان که می خواهد اعتراض کند٬ با خنده بگویند؛ «بابا تو که متعصب نبودی ٬ بذار یه کم بخندیم» و یکیشان یک «جوک تورکی» بگوید و دوست آذربایجانیشان که نمی خواهد دوستان اصلاح طلب فارسش را از دست بدهد٬ سکوت کند و حتی این سکوت در بهترین حالت باشد و گرنه او هم مجبور شود٬ به خاطر اینکه متعصب نامیده نشود همرا آنها بخندد و این نیز بدترین حالت نباشد و تورک آذربایجانی برای باکلاس نشان دادن خود٬ خود نیز٬ جوکی بگوید و بعد روشنفکر اصلاح طلب در جواب آذربایجانیهای مصممتر بگوید که؛ «من خودم این جوک را از یک تُرک شنیدم و معترض مصمم هم یقه روشنفکر اصلاح طلب را رها کند و شخص تورکی را که به آذربایجانیها جوک گفته خائن بنامد و روشنفکر اصلاح طلب٬ که توپ را از زمین خود دور کرده٬ با خیال راحت برود و جوکهای جدیدتری پیدا کند ویا بسازد و وقتی هم جوک نمی گوید٬ کلمه «تورک» را بر زبان نراند و «آذری» بگوید و در تمام این مسائل روشنفکر اصلاح طلب گوی سبقت را از بقیه جناحها که انحصار طلب می نامشان برباید و در باطن فرقی باهم نداشته باشند و . . .