تبليغاتX
چاغمور - فریاد تاریخی آی دزد -مسعود بهنود
بو وئبلاق یالنیز بعضی شئیلری گورسده بیلن بیر گوزگودور.
اولین تجربه
اشراف و ملیون به اضافه روحانیون وطن دوست پایه و مایه کار بودند. اما کشور در مجموع در اولین تجربه های مشروطیت و دموکراسی ضعیف بود. باید این ضعف با کار بیشتر چاره می شد و یا با گرفتن حق ایران از محل فروش نفت که بیست سالی بود می رفت و اعشاری از آن بین خوانین محلی و بودجه کشور تقسیم می شد آن هم در ازای دخالت صاحب سهام نفت [که دولت انگلستان باشد] در امور داخلی ایران. این رفتار مغرورانه و متفرعانه انگلیس صدای آزادی خواهان اروپائی و آمریکائی را هم بلند کرده بود چه رسد به غیرتمندان ایرانی که از هر گوشه برخاسته بودند. اما آن ها زیر فشار سفارت فخیمه نبودند و راحت می توانستند شعار بدهند. رجال محکم و سیاست پیشه هم که به دولت می رسیدند چون در بودجه کشور و پرداخت حقوق کارکنان خود می ماندند در نهایت چاره ای جز استعفا نمی یافتند.

کشور شور و شیرین بود. آزادی و دموکراسی در نهایت، اما فقر و ناامنی هم. همتی می بایست تا بین خوانین و صاحبان قدرت محلی نقطه اتصال شود و مردم را نیز با خود کند و شوری در اندازد و تکانی بدهد. اما بنگرید که چه شد.

لشکر بریتانیا در اثر فقر ناشی از تهی شدن خزانه شان در جنگ جهانی اول بر اساس تصمیم مجلس آن کشور باید می رفت، در شمال ایران اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شده بود و غرب را می ترساند، ترتیبی که انگلیسی ها در قرارداد 1919 اندیشیدند برای اصلاح مدیریت ایران و تحت نظارت گرفتن حکومت، با مقاومت همان ملیون و روحانیون وطن خواه به آب افتاد. ملک الشعرا ساخته بود "لرد کرزن عصبانی شده است/ وارد مرثیه خوانی شده است". انگلیسی ها در خشم بودند که مبادا بزرگ ترین پالایشگاه نفت جهان [آبادان] را از دست بدهند و امیدشان به قرارهائی بود که با خوانین و از جمله شیوخ عرب جنوب بسته بودند. بر این گمان که می توانند اگر کار سخت شد به دعوت شیخ خزعل و سایر شیوخ به بهانه حفاظت از منافع آن ها به جنوب لشکر بکشند و آن جا را از ایران جدا کنند اما می ترسیدند که در آن صورت ایران را به کلی به شوروی بسپارند. پس فکری دیگر باید می کردند.

ملاقات سیدضیا آیت الله زاده یزدی با لباس روحانی با سران سفارت انگلیس در تهران نتیجه داد. او می گفت شما را چه کار، من رگ خواب این ملت می دانم. سفارتی ها گفتند [به مضمون] که تو لشکر نداری. سید جیمبو گفت دارم نمی دانید. من لقمه نانی برای نظامی های گرسنه می اندازم و آن ها را با خود متحد می کنم. گفتند پول از کجا می آوری. گفت این را هم رها کنید با من. من از پولداران می گیرم. گفتند چطور گفت افشایشان می کنم. گفتند این چه حکایت است گفت عرض خواهم کرد.

کلاه پوستی به جای عمامه
چنین بود که کودتای سوم اسفند 1299 پا گرفت و دو روز بعدش هم ژنرال آیرون ساید از ایران رفت. سید چنان که خود گفت برای این که نقشه خود را پیاده کند گرچه لباس روحانیت را تن خارج کرد و کلاه پوستی نهاد اما روضه و نوحه را نگاه داشت و همه کار را به استعانت از نام پیامبر اسلام کرد. اگر می خواست مالیات بگیرد، یاغی یا بیگناهی را دار بزند یا حتی میدان توپخانه را تمیز کند، و یا برای کله پزی ها قاعده مقرر دارد. از آن طرف رفت گشت و در میان نظامی ها یکی را برگزید که هم میل کثیری به پول داشت و هم بی سواد بود و هم قزاق. چرا که افسران ژاندارم که نیروی مسلح دیگری بودند و تحصیل کرده سوئد، عموما وطن پرست بودند و در مقاطع مختلف به یاری ملیون آمده و از مدرس دعاها بدرقه راهشان شده بود. آن ها امثال کلنل پسیان داشتند و خو نکرده بودند به دیکتاتوری. اما قزاق ها لات بودند و زیر دست روس های تزاری بزرگ شده. چنین بود که قراردادی بین سید ضیا و رضاخان سرهنگ قزاق در جنگل بسته شد و حرکت به سوی تهران. مانند کاردی در پنیر. تهران فتح شد. شاه از ترس در کاخ سرد سلطنتی پنهان شده، و سفارت از نگرانی در بسته. تا سه چهار روز بعد که برف نشست و مامور سید به در سفارت رفت و مژده داد که همه چیز تحت کنترل است. سید همه چیز را دید جز یک چیز. ندید که کنار دست خود یکی را دارد که به موقع بر سرش خواهد پرید.

آن چه کودتای باور نکردنی سوم اسفند و پس از آن در چهار سال بعد افتادن مملکت به دیکتاتوری رضاخان را امکان پذیر کرد تنها یک شعار بود. آی دزد می گیریم...
سید به محض ورود به تهران دستور داد هر که را سرش به تنش می ارزید گرفتند و شعار داد که ای مردم دارم حقتان را می گیرم. فقط همین شعار نبود که باعث شد مردم آزادی به دست آمده از انقلاب مشروطیت را فروختند. رضا خان وقتی سه ماه بعد از کودتا سیدضیا را برانداخت و وزیر دفاع ماند دریافت اگر زبان عوام بگیری و حیا بفروشی چه آسان است فتح سایر سنگرها. با همین شیوه مستوفی الممالک و مشیرالدوله را از راه به در کرد وقتی که فحش های چاروداری داد و در جلسه هیات دولت نماینده اش پاچه حواله وزیر دیگر داد. و در این مدت مدام تملق احمدشاه را گفت و خود را مطیع او نشان داد.

نکته دیگری که رضاخان به هوشی که داشت از سید ضیا آموخت بازی با عواطف مذهبی مردم بود. چنین بود که ناگهان قزاقخانه شد حسینیه و بشنوید که چه کردند در مراسم عزای سید الشهدا، از خاک به سر ریختن تا یک هفته مملکت را تعطیل کردن که ملت بیائید به تماشا که سید الشهدا برای رضاخان مدال فرستاده است.

امروز روز به شوخی می ماند اما بخوانید خاطرات دو امیرلشکر برپا دارنده این مراسم را. ماجرا خیلی ساده بود علمای عراق که از برابر ظلم انگلیسی ها دست به مهاجرت به ایران زدند موقع برگشتن از مشیرالدوله نخست وزیر و دکتر مصدق وزیر احترام ها دیدند اما مهم امنیتشان بود که رضاخان وزیر دفاع فراهم کرد. از جمله قراردادن چندین خودرو که همه شان مصادره شده بود از اشراف و سرمایه داران، در اختیار تا علما را به نجف برسانند. در مرز هم نماینده سردار سپه حاضر نشد قافله را ترک گوید و رفت تا نجف. و در آن جا از علما خواست که برای رضاخان هدیه ای بدهند. کارتی که یک نقاشی است و در لندن چاپ شده همراهش شد. و همین کارت بود که برایش یک هفته تهران را بستند و دسته های سینه زنی از اطراف کشور راه انداختند و رضاخان از صبح در آن جا که بعدها باشگاه افسران شد در کنار آن تمثال که پرده ای بر آن کشیده بودند، سان می دید.

در شهر شایع بود که مدال سیدالشهدا بر بازوی سردار سپه است به همین جهت هم دزدان و بدکاران را می گیرد. چندی بعد همین را با مدال ذوالفقار عوض کردند که احمدشاه به سردار سپه داده بود اما عوام را چه کار، مهم این بود که سردار ذوالفقار بر سینه دارد. و دزدان به حبس افتاده اشراف و تحصیلکرده ها بودند که البته برخی هم مانند فرمانفرما ثروت بسیار داشتند اما چندان که مانند فرمانفرما مرکب سردار سپه را نعل کردند [رولزرویس داد و پنج هزار متر زمین مرغوب کنار خانه اش که خود هم نظارت کرد و برای او خانه ای بزرگ ساختند] از مجازات مصون ماندند. اصلا هیچ کس مجازات نشد و به دادگاه نرفت. فقط دولت اعلام کرد این ها دزدند. و قزاق رفت و همه را گرفت. چند تنی پول دادند در حبس، پولی که معلوم نشد کجا رفت.

رضاخان تا شانزده سال بعد که به زاری از ایران رفت و مردم جشن گرفتند هیچ گاه حسابی پس نداد. عواید نفت را تا جنگ جهانی رسید در حساب خارجی خود ریخت. مجلس را طویله کرد. قانون را گفت که منم. مسجد را به توپ بست و متولی حرم حضرت معصومه را به شلاق بست، علما را گفت در امور دخالت نکنند. منقدان را عامل بیگانه خواند و نفس گرفت. چهار هزار پارچه ابادی کشور را (حدود شصت در صد از کل املاک مرغوب] با زور به اسم خود کرد، چنان که فرزندش تا بیست و پنج سال بعد از این زمین ها می بخشید باز هم تمام نشد و بیناد پهلوی وقتی سلطنت در ایران منقرض شد هنوز بزرگ ترین مجتمع صنایع و کشاورزی کشور بود.
در یک کلام ازادی را کشت، قانون را تعطیل کرد، مجلس را طویله کرد، روزنامه ها توقیف، ده ها و بلکه صدها تن از اهل سیاست و خان و مالدار و تحصیل کرده و اشراف به دست او کشته شدند. البته در مقابل دانشگاهی برای تهران ساخت، راه آهن پرداخت، خیابان های تهران را آسفالت کرد، قدرت مرکزی را شکل داد، ارتش متحدی ساخت و ملوک الطوایفی را به نفع خود کوبید.

همه رفت و یکی ماند
بیست سال بعد که که رضاشاه با یورش لشکریان خارجی ساقط شد، ملوک الطوایفی دوباره پا گرفت، امنیت دوباره از دست رفت، زن هائی که به زور چادرش را برداشته بودند محجبه به خیابان ها بازگشتند، اما یک اصل که کشف سید ضیا بود در دل سیاست ایران باقی ماند. اگر قصد داری قدرت بگیری و سوار خر انگوری شوی دو چیز بیش تر لازم نیست. یکی فریاد ای دزد ای دزد. دیگر تظاهر شدید به احساسات مذهبی.

در همان زمان که هنوز رضاشاه ایران را ترک نکرده بود عده ای در تهران ندای آی دزد سر دادند و جیب این مرد [یعنی همان شاه مقتدر چند روز قبل] را بگردید شعار مجلسیان شد. و همین روال بود و هر کس آمد تجربه ای در این باب کرد و سنگی بر این بنا گذاشت. تا سرانجام رسید به پایان کار. شاه آخرین [ که در افواه متهم شده بود که بزرگ ترین ثروتمند جهان است. و چنین نبود. اما فرزندان رضاشاه در مجموع به اندازه سایر احاد ملت ثروت جمع آورده بودند] هم وقتی روزگار را به خود تنگ دید دستور فرمود که فریاد آی دزد سردهند و کمیسیون شاهنشاهی مبارزه با فساد تشکیل شد.

و چنین است که بعد از گذشت نزدیک به نود سال، ما ایرانیان گاه ازادی و گاه ثروت کشور را به شنیدن صدای خوش ای دزد فروخته ایم. و باز تجربه دیگر.

در فیلم تبلیغاتی آقای احمدی نژاد دیدم پیرزنی اهل ایلام را که رییس برای او خانه ساخته از بودجه ملت. دعای خیر پیرزن لابد پاسخ سئوال آن هاست که می پرسند با دویست و اندی میلیارد دلار چه کردید. آری خانه ای برای پیرزن ایلامی ساخته شد و فریاد ای دزدی در تلویزیون سر داده شد، و به نوشته سرمقاله روزنامه رسالت افتخار بزرگ رییس جمهور این که نام مقدس امام زمان را در مجالس بین المللی بر زبان آورد. همین شاید ما را بس.
+ یازیلدی شنبه 23 خرداد1388     |